فریادِ ضمیر ناخودآگاه
جــاده يعنـی غربـت... بــاد ، آواز ، مســـافر ، و كـمی ميــل بــه خـواب شاخ پيچك و رسـيدن ، و حيـاط . مـن ، و دلتنگ ، و اين شيشه ی خيس می نويسم ، و فضا. می نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك يك نفر دلتنگ اسـت . يك نفر می بافد يك نفر می شـمرد . يك نفر می خواند زندگی يعنی: يك سار پريد . از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها كم نيست... غرض،
نهفتن آن فتنه نهاني نيست توان
گفتن آن راز جاوداني نيست پر از اميد و هراسم كه هيچ حادثهاي شبيه
آمدن عشق ناگهاني نيست ز
دست عشق بهجز خير، برنميآيد وگرنه
پاسخ دشنام مهرباني نيست درختها
به من آموختند فاصلهاي ميان
عشق زمين و آسماني نيست به
روي آينه پرغبار من بنويس بدون
عشق جهان جاي زندگاني نيست.
پيرمردي سوار بر
قطار به مسافرت مي رفت. به علت بي توجهي يک لنگه کفش ورزشي وي از پنجره قطار بيرون
افتاد. مسافران ديگر براي پيرمرد تاسف مي خوردند. ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ديگر
کفشش را هم بيرون انداخت. همه تعجب کردند. پيرمرد گفت که يک لنگه کفش نو برايم بي مصرف مي شود ولي اگر کسي يک جفت کفش نو بيابد، چه قدر خوشحال خواهد شد!

![]()

![]()
![]()
